آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

357. نیمن !

صبح از خواب پاشده میگه مامان صیدای چیه ؟ میگم صدا نمیاد مامان ... میگه چرا صدای نیمن اماسی ه :))) بچه م گشنه ش بود شکمش صدا میکرد :* 2 شبه تو خواب شیر نخوردی . امیدوارم بازم نخوری .  فرشا رو دادم بشورن بی فرشیم ! بابا مرتضی برگشت شب ! 2 تا پیشنهاد کاری داره ... ببینیم چی پیش میاد :) امروز ظهر خونه ی خدیجه بودیم ... سفره داشت و من در حین همزدن کاچی دعا کردم برای برگشت بابا مرتضی و به خونه نرسیده یه خبرایی شد ... امیدوارم فردا اتفاقهای خوبی بیفته :)
17 آذر 1393

356. ایدادا

به اژدهاش میگه ایدادا ...  امروز روز مزخرفی بود ... بابا مرتضی قراره برای 1 هفته ماموریتی بره اراک و من اساسی قاطی کردم ... امیتیس هم با جدیت همه ی کارتهای اموزشیش رو پاره کرد ... هی از تو اتاق گفتم امیتیس نک اون کار اشتباهه گوش نکرد بعد وقتی اومدم دیدم خونه به چه سبکه گفتم بیا جمع کن تحویلم نگرفت منم عصبانی شدم بعد خیلی بانمک رفت اژدهاشو برداشت گفت ایدادا بیا بریم مامان دعوا میکنه :))))))))) شبها هم که میخواد بخوابه اول میره ایدادا رو میذاره زیر صندلی غذاخوریش و میگه ایدادا لالا کن :*
16 آذر 1393

355. گناشی !

به نقاشی میگه گناشی ! به سلام میگه سبا ... بعد تا منو میبینه میگه سبا مامان ! و همینطور به باباش سبا بابا :* در روز 200 بار :) دستمال آورده رو میز رو پاک میکنه . میگم الهی قربونت برم مننننن ... برگشته میگه که کار میکنی  😛  
9 آذر 1393

354. افعال برعکس

همه ی افعال رو برعکس استفاده میکنی ... بگیر یعنی بده . بیا یعنی برو ! امروز اومدی گوشی رو ازم بگیری ندادم با گریه رفتی پیش بابا میگی مامان گوشی داد !  قراره دیگه با گوشی کم بازی کنی . البته کم بازی میکردی چند وقته اینجوری زیاد شده ... بابا هم که نبود ایپد یا بقول تو اپد ش رو بهت بده رفتیم بازار موبایل برات تبلت بگیریم ولی هرچی نگاه کردیم نچسبید ! حس اسباب بازی میدادن و قرار بر این شد که فعلا با اپد بابا بازی کنی بعدا یه مینی ایپد پیدا کنیم بگیریم برات .  اونروز یه سوراخ دیدی میگی مامان خوراس 😆 پرتقال رو میگی پورگوتال ! تو غذاها عاشق سوپی و هرچی یه کم اب داشته باشه سوپ ه و از سوپش میخوری 😛 کلا بچه اذیت کن و بهونه گیری نیست...
8 آذر 1393

353. یس!

پریروز بابا مرتضی داشت برات با جدیت حرف میزد ... بعد اخرش برگشت گفت دو یو آندر استند ؟ و تو خیلی بانمک گفتی یس! و من غش کردم دیگهههههههههههههههه :* امروز هم آب بهت دادم عجبه داشتیم بریم بیرون تند تند وسیله جمع میکردم شنیدم لیوان آب رو گذاشتی اون بالا و گفتی نوش جونت آماسی :* مامان فدای حرف زدنت بشه :*  
3 آذر 1393

352.مشهد !

بطور یهویی رفتیم مشهد و برگشتیم . 5شنبه با مامان و عمه فاطی و عمه اکرم و عمه طاهره و زنعمو و هانیه با قطار رفتیم و دوشنبه کله سحر هم خونه بودیم . بسیار بسیار خوب بود و خوش گذشت . برعکس مشهد قبلی !  امیتیس هم حسابی دلبری کرد اونجا و کلی خوش گذروند . حرف زدنش خیلی پیشرفت کرده ... ولی سوم شخص حرف میزنه معمولا و بطور سوالی ...  همونجوری که ازش میپرسیم بعدها هم که میخواد همونو میگه ... مثلا اب میخواد میاد میگه امیسی اب میخوری ؟ :*  کلا آمیسی اول همه ی جمله هاش هست و بسی احترام داره برا خودش :) بعضا میشنوم داره با خودش حرف میزنه که آمیسی نازه آمیسی جیگره آمیسی خوشلههه  بعد اگه اذیت کنه و دعواش کنم هی میاد دنبالم میگه مام...
28 آبان 1393

351. چراغ روشن !

چند شبه میخوای بخوابی با گریه و زاری میخوای که چراغ روشن بمونه :( نصفه شب پامیشی چراغ رو روشن میکنی و میخوابی ... بعضا چند ساعتی بیدار میمونی ... حسابی کلافه م دلیل کارت رو نمیدونم :( دیشب بیدار شدی میگم مامان جان میترسی ؟ تا حالا از این کلمه استفاده نکرده بودم ولی دیگه کلافه م کرده ... میگه میترسی تو ؟؟؟ نترس مامان  فک کنم دندون اخری داره درمیاد . خدایا بخیر بگذرون :( امشبامشب خونه ی خاله مریم بودیم شله زرد پزون ... بعدشم خونه ی منیژه . بالاخره نذری خوردم اونم قیمه :) ...
12 آبان 1393

350. نانای دیگه !

سه شنبه ظهر خونه ی خاله انوشه بودیم و بسی خوش گذشت :* ما با آژانس رفتیم چون تو طرح بود خونه ی خاله ... اولا که هرجا اقاهه ترمز میکرد میگفت عمو چی شددد ؟   بعد به یه میوه فروشی رسیدیم گفت ریسیدیم خاله !!! سر ظهر بود و اذان پخش میشد برگشته به اقاهه میگه نانای دیگه ! یعنی بزن یه اهنگ دیگه پخش شه  واسه اینکه عاشق لباسهای نوشته دار شدی خاله تهمینه ی مهربون برات پیکسل حرف درست کرده که وصل کنم به لباست :* دیشب خواب بودی و چون سوزن داره بابات دبلیوس ت رو بقول خودت دراورد ... نصفه شب گفتی دبلیوس ! بابا گفته شاید داری خواب میبینی ! بعد برگشتی گفتی بابا دبلیوس :))) هیچی دیگه بابا پاشده دبلیوست رو وصل کرده برات :))) اینم خاله زهر...
8 آبان 1393

349. نصایح مادرانه !

میگم مامان جان دیروقته بگیربخواب وگرنه صبح نمیریم پیش خاله نفیسه . بعد نی نی ها از صبح میرن کلاس و بازی میکنن تو تا 11 و 12 خوابی ! و امیتیس :1.2.3.4.5.6.7.8.9.10 هوراااا  ...
6 آبان 1393